بخش سوم: میلاد مسعود
بین اخفاء و افشاء
زمینه غیبت کی، کجا و چگونه متولد شد؟
چه کسی او را دیده است؟
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
133. انه لایموت منا میت حتی یخلف من بعده من یعمل بعمله و یسیر بسیرته و یدعو الی ما دعا الیه
کسی از ما از دنیا نمیرود، جز اینکه خلف و فرزندی را از خود به یادگار بگذارد، که راه او را ادامه دهد و به آنچه او دعوت میکرد، دعوت کند.[1]
و در ضمن صفات و نشانههای او فرموده است:
134. هو خفی المولد و المنشاء، غیر خفی فی نفسه
ولادتش بر همگان پوشیده است ولی شخص او بر کسی پوشیده نیست.[2]
آری او در سامرا به گونهای که هرگز احدی از دشمنان آگاه نشود، در خاندان عصمت و طهارت و در دودمان امامت دیده به جهان گشود. او چون پدران بزرگوارش پاک و پاکیزه، نظیف و ختنه شده به دنیا آمد و آنگاه با هفت عضو به سجده افتاد و خدای را سجده نمود.
و این لحظه پرشکوه در پگاه روز جمعه 15 شعبان المعظم 255 هجری اتفاق افتاد.[3] او پیش از آفتاب دیده به جهان گشود که همیشه آفتاب را پشت سر نهد.
جناب حکیمه، عمه امام حسن عسکری و دختر امام جواد علیهالسلام او را بغل کرد و به پیشگاه پدر بزرگوارش تقدیم نمود.
جناب حکیمه مشاهده نمود که با نور روی بازوی مبارکش نوشته شده: [4]
جاء الحق و زهق الباطل [5]
که با انقلاب جهانی او کاخهای ظلم و استبداد ویران شده، حکومت واحد جهانی بر اساس عدالت و آزادی بیان نهاده خواهد شد.
و بسیار طبیعی بود که از نور روی بازوی گرامیاش نوشته شود: [6]
و تمت کلمه ربک صدقا وعدلا [7]
که وعدههای الهی با تولد او تحقق یافت و نویدهای انبیاء به دست او انجام خواهد پذیرفت.
امام رضا علیهالسلام میفرماید:
امام هشتم شیعیان بیش از نیم قرن، پیش از تولد حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه داستان میلاد او را چنین توصیف میکند:
135. سقط من بطن امه جاثیا علی رکبتیه، رافعا سبابته نحو السماء ثم عطس فقال: الحمدالله رب العالمین، وصلی الله علی محمد و آله، عبد ذاکر لله، غیر مستنکف ولا مستکبر. زعمت الظلمه ان حجه الله داحضه. ولو اذن لنا فی الکلام لزال الشک
از بطن مادر، روی زانوهایش به زمین میآید، با انگشت سبابه بهسوی آسمان اشاره کرده، عطسه میکند و میفرماید: الحمدالله رب العالمین. او بنده ذاکر خداست که از پرستش حق کبر نمیورزد و استنکاف نمیکند. ستمگران خیال میکنند که حجت خدا سست و ناتوان است، اگر به ما اجازه سخن گفتن داده شود، هرگونه شک و تردید از بین میرود.[8]
جالب توجه اینکه عین همین عبارتها در مورد کیفیت تولد حجت خدا عجلاللهتعالیفرجه از زبان جناب حکیمه خاتون نقل شده است.
بهنگام تولد حضرت ولیعصر علیهالسلام منجمی یهودی در قم اقامت میکرد، که در آن سامان شهرت به سزایی داشت. احمد بن اسحاق که از شخصیتهای معروف قم و وکیل امام حسن عسکری علیهالسلام در قم بود به پیش منجم یهودی رفت و گفت: برای ما در فلان روز مولدی به دنیا آمده است، طالع او را برای ما ببین. یهودی گفت: آنچه من از محاسبههای خود به دست میآورم، این است که او یا پیامبر خواهد بود و یا وصی پیامبر. او شرق و غرب جهان را تحت حکومت و سیطره خود در خواهد آورد. من چنین در مییابم که احدی در روی زمین نمیماند جز اینکه در برابر او تسلیم میشود.[9]
تولد حضرت مهدی عجلاللهتعالیفرجه از نظر دوست و دشمن تردید ناپذیر است، اگر چه در مورد بقای حضرتش دشمنان به اختلاف سخن گفتهاند. و به همین دلیل است که خلیفه عباسی تلاش گستردهای آغاز کرد، که مولود مسعود را پیدا کرده از بین ببرد. تا بدینوسیله تاج و تخت خوش را حفظ کند. و وعده پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و دیگر معصومین علیهمالسلام دروغ از آب درآید.[10] سرانجام وعده خدا و مشیت پروردگار طبق وعده انبیاء و امامان انجام پذیرفت و نقشه دشمنان نقش بر آب شد، خلیفه از حقد و حسدش هلاک شد، و جعفر از خشم و رشکش پیش از رسیدن به هدف خود دیده برتافت.
آری به اعتراف دوست و دشمن، و به تصریح کتب تاریخ حضرت مهدی عجلاللهتعالیفرجه در خانه امام حسن عسکری علیهالسلام در سامرا دیده به جهان گشود. و زادگاه او تا به امروز محافظت شده، از چهارگوشه جهان به زیارت آن مکان مقدس به آنسوی میشتابند. از این رهگذر هر کس که امامت پدر بزرگوارش را پذیرفته، در ولادت، امامت، غیبت و ظهور آن مهر تابان تردید نکرده است. که هر کس پس از مشاهده آن آیات بینات و معجزات باهرات در حق او تردید کند، گفتار پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را تکذیب نموده است.
اگر چنانکه دشمنان میگویند، برای امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی نبود، پس چرا سپاه خلیفه مکرر در مکرر خانه آن حضرت را محاصره کردند تا مولود مسعود را پیدا کنند و از بین ببرند؟! و بارها مادر بزرگوارش را دستگیر و زندانی نمودند؟! ولی هر چه مولود مسعود را جستجو کردند سرنخی به دست نیاوردند و هر چه نرجس خاتون را قابلهها مورد معاینه قرار دادند غیر حامله یافتند:
آنها مکر کردند و خدا نیز مکر نمود، که خداوند بهترین مکر کنندگان است.[11]
بهتر است داستان را از زبان زبیری بشنوید که عداوت مخصوصی با خاندان اهلبیت عصمت و طهارت علیهالسلام داشت. آرزو میکرد که به امام حسن عسکری علیهالسلام دست بیابد و او را پیش از ولادت فرزند بزرگوارش به شهادت برساند. تا بدینوسیله آرزوی شیعیان به یأس گراییده، وعدههای امامان دروغ درآید. ولی پیش از آنکه حیلههایش کارگر شود، خداوند او را به کیفر اعمالش رسانید.
هنگامی که خبر کشته شدن او به امام حسن عسکری علیهالسلام رسید، فرمود: این است سزای کسی که به خدای تبارکوتعالی در مورد اولیای خدا افتراء ببندد او خیال میکرد که میتواند مرا بکشد و برای من فرزندی نباشد.[12]
آری او به دنیا آمد. و مادرش نرجس خاتون [13] دختر یشوعا، پسر قیصر، امپراطور روم، که مادرش از اولاد حواریون حضرت عیسی بوده، و نسب شریفش به شمعون، وصی حضرت عیسی علیهالسلام میرسید.
جناب نرجس خاتون به صورت ناشناس در میان زنهای پرستار که برای پانسمان و معالجه مجروحین همراه سپاه حرکت میکردند، همراه لشکر پدرش به راه افتاد.
این لشکر که برای جنگ با سپاه اسلام رهسپار جنوب شرقی اروپا بودند با پیشتازان سپاه اسلام روبرو شده، شکست خوردند و همه پرستاران به دست مسلمانان اسیر شدند. هنگامی که این اسیران در معرض فروش قرار گرفتند، دختر قیصر خود را نرجس معرفی کرد. نرجس از اسمهای رایج در میان کنیزان بود.
نرجس خاتون که در کاخ امپراطوری تربیت یافته بود، تحت رعایت پدرش چندین زبان یاد گرفته بود که یکی از آنها عربی بود و چون زبان عربی در اثر فتوحات اسلامی در اروپا ارزش والایی داشت، نرجس خاتون آن را ممارست کرده، خوب یاد گرفته بود و به خوبی میتوانست به عربی تکلم نماید.
وصول اسیران به مرکز خلافت (بغداد) در عهد امام هادی علیهالسلام بود. امام هادی که از داستان او باخبر شد و مطلع شد که تا به حال هر کس خواسته او را خریداری کند؛ امتناع ورزیده است، یکی از اصحاب نزدیکش را به نام بشر بن سلیمان از اولاد ابوایوب انصاری [14] برای خرید او مأمور ساخت.
با نشانههایی که امام داده بود، معامله انجام یافت و نرجس خاتون به محضر امام هادی علیهالسلام آورده شد.
امام هادی علیهالسلام کافور خادم را به خدمت خواهر بزرگوارش حکیمه خاتون فرستاد و او را به محضر خود فراخواند. هنگامی که حکیمه خاتون به محضر امام شرفیاب شد، امام هادی فرمود:
هاهیه، فخذیها و علمیها الفرائض فانها زوجه ابنی ابی محمد و ام القائم
خواهر جان! این همان است.[15] او را به منزل برده، احکام دین و تعالیم عالیه اسلام را به او بیاموز که او همسر پسرم ابو محمد و مادر قائم عجلاللهتعالیفرجه میباشد.
از تعبیر امام هادی علیهالسلام دقیقاً معلوم میشود که مادر حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه در دودمان امامت به اسم و وصف شناخته شده بود، و آنها در انتظار فرا رسیدن وعده الهی بودند.
از طرف دیگر او مانند هر اسیر دیگر در معرض فروش قرار نمیگیرد. در همهجا، کنیزان را بر مشتریها عرضه میکنند و مشتری کنیز دلخواه خود را انتخاب میکند ولی اینجا مشتریها را بر او عرضه میکنند تا او مشتری دلخواه خود را انتخاب کند.
آری، این کنیزی است که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله داستانش را خبر داده و امامان معصوم یکی پس از دیگری این داستان را جزء اسرار امامت از امام پیشین به ارث بردهاند. و هنگامی که تحقق این وعده نزدیک شده همه افراد دودمان امامت از آن آگاه شده، در انتظار فرا رسیدن آن دقیقه شماری میکنند.
داستان از این قرار است:
جناب نرجس خاتون، یک شب در کاخ امپراطوری، رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را در خواب دید که با دخترش فاطمه زهرا سلاماللهعلیها به خانه او تشریف فرما شدند. آنگاه پیامبر اسلام در کنار حضرت عیسی علیهالسلام و حضرت زهرا سلاماللهعلیها در کنار حضرت مریم نشستند. پس رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله او را از حضرت عیسی علیهالسلام برای فرزندش عسکری علیهالسلام خواستگاری نمود. آنگاه حضرت زهرا عکس امام حسن عسکری علیهالسلام را به او نشان داد و مقام والای او را بیان فرمود. و اینکه چگونه میتواند به محضر او شرفیاب شود، بازگو نمود.[16]
نرجس خاتون از این خواب طلایی بیدار شد، و احساس کرد که عشق امام حسن عسکری با آب و گل او آمیخته، و در اعماق دلش جای گرفته است. امواج آمال و آرزوها بر مغز او فرو میریخت و افق زندگیاش را روشن میساخت. نرجس خاتون از آن روز نشاط و شادابی فوق العادهای در خود احساس میکرد و هدفی جز رسیدن به خواستگار عظیمالشأن خود نداشت. و از راهی که حضرت زهرا سلاماللهعلیها به او آموخته بود، ساز و برگ سفر را آماده میساخت. همراه لشکر به راه افتاد و در میان کنیزان وارد بغداد شد.
یک یک مشتریها بر او عرضه میشد و او رد میکرد تا یک مشتری با دستخط امام هادی به زبان رومی، به خدمت او رسید. او صاحب نامه را شناخت.[17] و به حامل نامه گفت: که معامله را برای صاحب آن نامه انجام دهد.
و بدینسان نرجس خاتون به خانهای که خداوند اذن ترفیع داده بود، راه یافت. نرجس خاتون این سعادت را داشت که یکتا بازمانده الهی، حجت پروردگار، حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه را به دنیا آورد. و اینک فرزند بزرگوارش، ویرانگر کاخهای ظلم و استبداد، و بنیانگذار حکومت واحد جهانی، آن دست نیرومند الهی در آستین غیبت، در انتظار فرا رسیدن فرمان ظهور است. بهطوری که جهان بدون زمامدار سیاسی قابل دوام نیست، بدون رهبر مذهبی نیز قابل بقا نیست، بلکه همواره باید یک پیشوای مذهبی در میان مسلمانان باشد تا آنها را به صلاح دین و دنیایشان توصیه نماید و از فساد و تبهکاری منع کند. و خداوند به یمن وجودش بلاها را از مردم دفع نماید و به برکت وجودی او نعمتهایش را بر آنها ارزانی بدارد.
امام، پیشوا، الگو و میزان اعمال مردم است، که از او پیروی کرده، راه او را دنبال نموده، به شاهراه حق و حقیقت رهنمون شوند، که روز قیامت، خداوند همه مردمان را با امامشان میخواند.
از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است:
امام صادق علیهالسلام پس از شمردن یکایک امامان معصوم به نقل لوح حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها بعد از امام حسن عسکری علیهالسلام در مورد مهر تابان و قبله خوبان چنین میفرماید:
136. ثم اکمل ذلک بابنه – ای بابن العسکری الذی کان قد ذکره بعد آبائه – رحمه للعالمین، علیه کمال موسی، و بهاء عیسی، و صبر ایوب!
آنگاه به وسیله پسر او – امام حسن عسکری – شمار امامان تکمیل شده است. که نام آن بزرگوار بعد از اسامی پدرانش به عنوان رحمه للعالمین یاد شده، که کمال موسی، شکوه عیسی و شکیبایی ایوب بر اوست.[18]
او آخرین حجت خداست که برای اصلاح جهانیان برگزیده شده است. اینجا حق انتخاب با خداست، دیگر کسی را حق چرا؟ و چگونه؟ نیست. این هم یکی از مواردی است که طبق حکمت و مشیت خدا انجام یافته است. به طوری که حق نداریم بپرسیم که چرا فلانی سیاه و فلانی سفید؟ فلانی بلند قد و فلانی کوتاه؟ فلانی چنین و فلانی چنان آفریده شده است؟ همچنین حق نداریم بپرسیم که چرا شمار مشعلداران هدایت بشری دوازده شده؟ چرا دوازدهمی برای اصلاح جهانی انتخاب شده؟ چرا در قرنهای اولیه اسلام به دنیا آمده و تا آخر زمان نگهداری شده؟ چرا پسر نرجس و فرزند امام حسن عسکری برای این مهم انتخاب شده؟ چرا و چرا؟!
او حجت خداست، و خدا باید حجت خود را برگزیند. بر کسی حق چرا و چگونه نیست. او پیشوای بر حق است و امام بر حقی جز او نیست، او مشعل هدایت است و نور و فرمان با اوست. او ولی خدا در روی زمین و امین خدا در میان بندگان است. هر که او را انکار کند پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را تکذیب نموده است و پیامبران پیشین را رد کرده است. که آیات خدا را باید بدون تبعیض و استثناء پذیرفت:
آیا به برخی از کتاب ایمان آورده، به برخی دیگر کفر میورزید؟! [19]
آری او موعود کتاب و فرقان، حجت خداوند منان، پیشوای انس و جان، مظهر وعدههای الهی از زبان پیامبران و امامان است، که هرگز احدی در حق او دچار شک و تردید نمیشود، مگر اینکه شیطان بر دلش چیره شده، راه اندیشه آزاد را از او سلب کرده باشد.
جناب حکیمه خاتون میفرماید:
گرامیترین بانوی زمان خود، دختر امام جواد، خواهر امام هادی، عمه امام حسن عسکری، جناب حکیمه خاتون، که در شب میلاد مقدس آن مولود مسعود حضور داشت و بارها آن مولود خجسته را در زمان حیات امام حسن عسکری و بعد از آن حضرت دیدار کرده است، در مورد ولادت با سعادت آن مهر تابان چنین میگوید:
137. آن سید و سرور، به صورت ختنه شده به دنیا آمد و در مادرش به هیچ وجه آثار نفاس ظاهر نشد.[20]
138. او، که سلام خدا بر او باد، به هنگام طلوع فجر به دنیا آمد و دودمان امامت را غرق شادی و سرور نمود.[21]
اینک تفصیل داستان را از زبان جناب حکیمه میشنویم:
بعث الی ابو محمد فقال: یا عمه آجعلی افطارک عندنا هذه الیل. ان الله تبارکوتعالی سیظهر حجته فی ارضه. فقلت له: و من امه؟ قال: نرجس. قلت: جعلنی الله فداک، و الله ما بها اثر!. فقال: هو ما اقول لک
139. ابو محمد – امام حسن عسکری – کسی را به نزد من فرستاد که عمه جان! امشب پیش ما افطار کن[22] که امشب خدای تبارکوتعالی حجت خود را به دنیا خواهد آورد.
پرسیدم: مادرش کیست؟
فرمود: نرجس.
گفتم: خداوند مرا فدای تو سازد، من کوچکترین نشانه حمل در او نمیبینم!!
فرمود: همان است که گفتم.
حکیمه خاتون ادامه میدهد:
وارد خانه شدم، سلام گفته نشستم. نرجس خاتون آمد که کفشهایم را درآورد. و در حالی که کفشهایم را درمیآورد، میگفت:
بانوی من! بانوی خاندانم! چگونهای؟ در چه حالی هستی؟
گفتم: بلکه تو بانوی من و خاندان من هستی.
نرجس سخنم را قطع کرد و گفت: این چه گفتاری است؟ عمه جان!.
گفتم: دخترم! خداوند امشب به تو پسری عطا خواهد فرمود که سرور و آقای هر دو جهان خواهد بود. نرجس از شنیدن آن خجالت کید و از حیا سرش را پائین انداخت.
چون از نماز عشا فارغ شدم، افطار کرده، خوابیدم. نیمههای شب برای نماز شب بیدار شدم و پس از فراغت از نماز شب به رختخواب خود بازگشتم. در تمام این مدت، نرجس مشغول استراحت بود و خبری نبود. مدتی در رختخواب نگران ماندم و خوابم برد. چون بیدار شدم دیدم نرجس بیدار شده و مقداری وحشت زده شده است. سپس برخاسته و نماز شب گزارد و به رختخواب خود بازگشت و مشغول استراحت شد.
از اتاق بیرون آمدم که از طلوع فجر جستجو کنم. دیدم صبح کاذب دمیده است. و نرجس خاتون مشغول استراحت است. توی دلم دچار تردید شدم، که امام حسن عسکری علیهالسلام از اتاق مجاور بانگ زد: عمه جان شتاب نکن، که امر نزدیک است.
پس نشستم و به تلاوت سورههای الم سجده و یس پرداختم. هنوز مشغول تلاوت بودم که نرجس خاتون وحشت زده بیدار شد. بهسویش دویدم و گفتم: ترا به خدا، چیزی احساس میکنی؟
فرمود: آری، عمه جان!.
گفتم: بر اعصاب خود مسلط باش، که وعده خدا نزدیک است.
آنگاه لحظهای بر من غفلت عارض شد (گویی پردهای بین من و او آویخته شد) و بعد از سپری شدن آن لحظه، احساس کردم که حجت خدا به دنیا آمده است.
حجت خدا را دیدم که با هفت عضو سجده، به سجده افتاده است. او را بغل کرده پاک و پاکیزه یافتم. و در همان لحظه صدای امام را شنیدم که به من خطاب کرده میفرماید:
عمه جان! پسرم را پیش من بیاور.
مولود مسعود را به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام بردم، امام، نور دیدهاش را بغل کرد و در حالی که با یک دست از پشت مولود و با دست دیگر از زیر رانهایش گرفته بود کف پاهای مولود نازنین را بر سینه خود چسبانید و در گوش راست او اذان، و در گوش چپش اقامه خواند. آنگاه زبان مبارک خود را در دهان او قرار داد گویی از زبان خود به او شیر میداد. سپس دست مبارکش را بر دیدها، گوشها و دیگر مفاصل بدنش کشید و کامش را برداشت، سپس فرمود: پسرم! سخن بگو، حرف بزن!. بیدرنگ حجت خدا سخن آغاز کرد:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریک له، و ان محمداً رسول الله...
آنگاه به امیرمؤمنان و یکایک امامان صلوات و سلام فرستاد تا به پدر بزرگوارش رسید، به او هم سلام گفته، دیگر ساکت شد.
آنگاه امام عسکری علیهالسلام به من (حکیمه خاتون) فرمود: عمه جان! او را به نزد مادرش ببر، پس او را به نزد مادرش بردم. سپس فرمود: عمه جان! روز هفتم نیز به نزد ما بازآی.[23]
تاریخ مینویسد که امام حسن عسکری علیهالسلام در شب میلاد حجت خدا، یک نفر قابله، از زنان صالح غیر شیعه دعوت کرده بود. تا به هنگام تولد آن مهر تابان حضور داشته باشد، مولود را به چشم خود ببیند و در میان افراد مورد اعتماد از غیر شیعه خبر را پخش کند. تا در میان اهل سنت نیز جای شک و تردید نماند.[24]
گفته میشود که امام علیهالسلام به این قابله، چند برابر اجرت معمول، پول داد و از او به شدت خواهش کرد که این خبر را پوشیده بدارد. البته او خود میدانست که آن زن، طبق معمول خبر را شایع خواهد کرد و برای همین دعوت نموده، ولی میخواست با اصرار و پافشاری بر کتمان آن، اهمیت موضوع را به او بفهماند.
جناب حکیمه خاتون میفرماید:
صبح همان روز به محضر امام رسیدم و عرض ادب نمودم، پرده را کنار زدم که مولود مسعود را یکبار دیگر زیارت کنم، او را در گهواره خود نیافتم.
عرضه داشتم: فدای تو شوم، سید و مولای من چه شد؟! فرمود:
140. استود عناه الذی استودعت ام موسی ابنها
او را به کسی امانت سپردم که مادر موسی، پسرش موسی را به او سپرد.[25]
یعنی او را به حفظ و حراست خدا سپردیم.
حکیمه خاتون میفرماید:
روز سوم ولادت حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه، برای دیدار آن قبله خوبان دلم تنگ شد، به دودمان امامت رفتم، از غرفه نرجس خاتون آغاز نمودم. و از مولود مسعود نشانی نیافتم. نرجس خاتون را دیدم که در غرفه خود نشسته، جامههای زردی به تن داشت و پارچهای به سرش بسته بود. و گهوارهای با پوشش سبز در کنار او قرار داشت.
سپس به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام شرفیاب شدم، امام علیهالسلام این چنین سخن آغاز کرد:
141. یا عمه، فی کنف الله و حرزه و ستره و عینه حتی یاذن الله له. فاذا غیب الله شخصی و توفانی و رایت شیعتی قد اختلفوا فاخبری الثقات منهم. و لیکن عندک و عندهم مکتوماً، فان ولی الله یغیبه الله عن خلفه، و یحجبه عن عباده فلا یراه احد حتی یقدم له جبرائیل الفرس، لیقضی الله امرا کان مفعولا
عمه جان! او در کنف حمایت و تحت عنایت و رعایت حضرت پروردگار است، تا روزی که خداوند اذن ظهور دهد.
عمه جان! هنگامی که من از دنیا رفتم، و شیعیانم دچار اختلاف شدند، به افراد مورد اعتماد از آنها داستان ولادت را بازگوی. ولیکن باید این داستان پیش تو و آنها پوشیده و مخفی بماند. که خداوند ولی خودش را از دیدگان مردمان غایب خواهد کرد و از بندگانش مکتوم نگه خواهد داشت. کسی او را نخواهد دید تا روزی که جبرئیل رکاب اسبش را برای او بگیرد. تا خداوند کاری را که شدنی است، انجام دهد.[26]
حکیمه خاتون میفرماید:
142. روز هفتم ولادت، به دودمان امامت رفتم. سلام گفته نشستم. امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود: پسرم را به پیش من بیاور. چون به نزد گهواره رفتم، سید و سرورم را در پارچهای پوشیده یافتم. حضرت بقیهالله را به محضر پدر بزرگوارش آوردم. امام علیهالسلام همچون روز نخست با او رفتار نمود. آنگاه زبانش را در دهان او قرار داد، گویی شیر و عسل به او میدهد. آنگاه فرمود: پسرم! سخن بگوی.
حجت خدا به یکتائی خداوند و رسالت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله گواهی داد، صلوات و سلام به پیشگاه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و امامان معصوم یکی پس از دیگری تقدیم نمود. چون به پدر بزرگوارش رسید توقف کرد.[27]
آنگاه آیه زیر را تلاوت نمود:
بسم الله الرحمن الرحیم، و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، ونجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. و نمکن لهم فی الارض، و نری فرعون و هامان وجنودها منهم ما کانوا یحذرون.[28]
به نام خدای بخشنده بخشایشگر، و ما اراده نمودهایم که بر کسانی که در روی زمین به استضعاف کشیده شدهاند، منت نهاده، آنها را پیشوا و وارث روی زمین قرار دهیم. و برای آنها در زمین امکانات فراهم کنیم، و به فرعون و هامان و سپاهیان آنها، نشان دهیم، آنچه را که از آن میترسیدند.[29]
امام صادق علیهالسلام هر وقت این آیه را تلاوت میکرد، میفرمود:
143. والله ان تنزیل هذه الایه فی بنیاسرائیل، و تاویلها فینا
به خدا سوگند، این آیه نزولش درباره بنیاسرائیل، و تأویلش در حق ماست.[30]
آری، خداوند این چنین، به مولود مسعود حکمت و فصل الخطاب عطا فرموده، او را برای عالمیان آیتی آز آیات بزرگ خود قرار داده بود:
یا یحیی خذ الکتاب بقوه و آتیناه الحکم صبیا
ای یحیی، کتاب را با دست قدرت بگیر، و ما به او حکم نبوت را در حال کودکی عطا کردیم.[31]
صقیل، یکی از خادمههای دودمان امامت نقل میکند که امام حسن عسکری علیهالسلام چند لحظه پیش از رحلتش خطاب به فرزند بزرگوارش فرمود:
144. ابشریا بنی، فانت صاحبالزمان، و انت المهدی، و انت حجه الله علی ارضه، و انت ولدی و وصیی
ترا مژده باد، فرزندم! که تو صاحبالزمان هستی، تو مهدی هستی، تو حجت خدا بر روی زمین هستی، تو فرزند و جانشین من هستی.[33]
جناب حکیمه خاتون میفرماید:
یکبار دیگر دلم برای حضرت بقیهالله تنگ شد، به دودمان امامت رفتم، از اتاق نرجس خاتون آغاز کردم. به نزد گهواره رفته، پوشش گهواره را برگرفتم، ولی خدا را به پشت خوابیده یافتم، که قماط و قنداقی به تن نداشت. دیدگانش را باز کرد و نگاه تبسم آمیزی به من فرمود و با انگشت مبارکش مناجات میکرد.
حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه را بغل کرده بر دست و صورتش بوسه زدم.
وقتی مولود مسعود را به خودم نزدیک کردم، آنچنان عطر خوش از او استشمام نمودم که هرگز عطری به آن خوش بویی استشمام نکرده بودم. نور دیده را میبوییدم و میبوسیدم، که ابو محمد امام حسن عسکری علیهالسلام مرا صدا کرد: عمه جان، پسرم را پیش من بیاور.
مولود مسعود را به محضر پدر بزرگوارش بردم، امام نوردیده را بغل کرد، چون نوبتهای پیشین با او رفتار نمود. هنگامی که آقازاده را به آغوش من باز میگردانید چنین میفرمود:
145. یا بنی، استودعک الذی استودعته ام موسی. کن فی دعنه و ستره و کنفه و جواره
پسر جان! ترا به آن خدا میسپارم که مادر موسی فرزندش را به او سپرد. پسرجان! در تحت حمایت، رعایت و عنایت خدای باش
سپس به من فرمود:
146. ردیه الی امه یا عمه، واکتمی خبر هذا الموعود علینا، ولاتخبری به احدا حتی یبلغ الکتاب اجله
عمه جان، فرزندم را به مادرش بازگردان، و خبر ولادت حجت خدا را پوشیده دار و به کسی نگوی، تا مدت تعیین شده به سر آید.[34]
پس او را به نزد مادرش برده، خاندان امامت را وداع گفتم.
منظور آن است که به احدی از افراد غیرقابل اعتماد بازگو نکند.
حکیمه خاتون باری دیگر نقل میکند:
147. وارد خانه ابو محمد – امام حسن عسکری علیهالسلام شدم، مولای خود حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه را در خانه دیدم که راه میرود. هرگز سیمایی زیباتر از سیمای او ندیده بودم. و زبانی شیرینتر از لحن او نشنیده بودم. هنگامی که از حکیمه خاتون پرسیدند: آیا برادرزادهات امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی داشت؟ تبسمی کرد و گفت: اگر فرزندی نداشت، پس چه کسی حجت خدا در روی زمین است؟! [35]
جناب حکیمه از محضر امام حسن عسکری علیهالسلام درخواست نمود که در حق او دعا کند و از خدا بخواهد که در زمان حیات امام علیهالسلام از دنیا برود و چنین شد.
گفته میشود که مادر حضرت صاحبالامر عجلاللهتعالیفرجه نیز چنین درخواستی از پیشگاه امام علیهالسلام نمود. و آن به دلیل ستمها و سختیهایی بود که در زندان خلفای ستمگر تحمل میکرد. دعای امام مستجاب شد و هر دو بانو در حیات امام حسن عسکری علیهالسلام به درود حیات گفتند. رضوان خدا بر ایشان باد.[36]
رحلت حضرت نرجس خاتون در عهد امام حسن عسکری علیهالسلام از الطاف بیکران حقتعالی در مورد آن بانوی بزرگوار است که اگر بعد از رحلت امام علیهالسلام زنده بود به هنگام هجوم به خانه امام و غارت دودمان امامت، ناراحتیهای فراوانی بر او عارض میشد.
و اینک نمونههای دیگری از گواهان تولد امام عصر عجلاللهتعالیفرجه:
عمروی میگوید:
عثمان بن سعید عمروی، وکیل امام هادی و امام حسن عسکری علیهالسلام و نخستین سفیر حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه در غیبت صغری میباشد.
هنگامی که حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه دیده به جهان گشود، امام حسن عسکری علیهالسلام کسی به خانه عمروی فرستاده، ابو عمرو را به خدمت خود فراخواند، هنگامی که به محضر امام رسید، امام فرمود:
148. اشتر عشره الاف رطل لحم، و فرقها حسبه علی بنیهاشم و عق عنه فبعث لکل واحد من اصحابه بشاه مدبوحه، و امر احد اصحابه بتوزیع تلک الصدقات
ده هزار رطل گوشت خریداری کرده، برحسب افراد بنیهاشم و به عنوان عقیقه حضرت مهدی عجلاللهتعالیفرجه، در میان خانوادههای بنیهاشم تقسیم کن. و برای هر یک از اصحاب یک گوسفند ذبح شده فرستاده و یکی از اصحاب را مأمور توزیع صدقات نمود.[37]
یکی از اصحاب امام عسکری علیهالسلام در خارج از سامرا بود، حضرت چهار رأس گوسفند برای او فرستاد و نامهای نوشته همراه گوسفندان برای او ارسال کرد. در نامه خود چنین نوشت:
149. عق هذه عن ابنی المهدی، و کل هناک الله، و اطعم من وجدت من شیعتنا
این گوسفندان را به عنوان عقیقه پسرم مهدی ذبح کن و بخور، که بر تو گوارا باد. و هر کس را از شیعیان ما پیدا کنی بر او اطعام کن.[38]
آیا این صدقات و عقیقهها صرفاً برای استحباب عقیقه است، یا هدف دیگری منظور است؟ پرواضح است که امام علیهالسلام میخواهد بشارت ولادت با سعادت حجت خدا در هر خانهای از خانههای شیعیان پخش و نشر شود. و تمام اعضای خانواده از عقیقه او تناول کنند که هرگز فراموششان نشود. هنگامی که امام علیهالسلام از تقسیم صدقات بپرداخت، برای رفع خستگی نشست و نفس عمیقی کشید و در جمع حاضران که همگی از شیعیان خالص و مورد اعتماد بودند، در حالی که برق شادی و شعف از دیدگانش بیرون میزد، چنین فرمود:
150. الحمدلله الذی لم یخرجنی من الدنیا حتی ارانی الخلف من بعدی... یحفظه الله فی غیبته... زعموا نهم یریدون قتلی فیقطعون هذا النسل؟. و قد کذب الله عزوجل قولهم، والحمدلله... ابنی هذا، هوالامام و الحجه بعدی
سپاس خدایی را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا دیدار فرزند و جانشینم را به من نصیب گردانید... خدایش در دوران غیبت نگهدار اوست... آنها گمان میکردند که میتوانند مرا بکشند و این نسل مبارک را قطع کنند. خداوند گفتارشان را تکذیب کرد. خدا را سپاس اینکه این فرزند من است که بعد از من پیشوای شما، و حجت خدا در میان شماست.[39]
و بدینسان میبینیم که امام حسن عسکری علیهالسلام با تمام قدرت در پخش و نشر خبر ولادت در میان همه شیعیان در داخل و خارج سامرا تلاش نمود:
الف: جناب حکیمه خاتون را که بانوی باعظمتی بود و در میان بنیهاشم شریفترین بانو، دختر امام جواد، خواهر امام هادی، زاهده، عباده، و سرآمد بانوان شیعه در عصر خود بود، دعوت میکند که آن شب را در خاندان امامت سپری کند و شاهد عینی ولادت آن مهر تابان باشد.
ب: قابلهای از غیر شیعه دعوت میکند که گواه ولادت آن حجت خدا باشد، تا حجت بر عدهای از صالحان اهل سنت تمام شود، که همین بانو موجب شیعه شدن تعدادی از افراد خانوادهاش شده است.
ج: مولود مسعود را در مناسبتهای گوناگون به افراد مورد اعتماد از یاران و شیعیان عرضه مینمود، تا حجت خدا را با چشم خود ببینند و دیگر سخن دشمنان را در حق او باور نکنند. که در بخشهای بعدی در این رابطه سخن خواهیم گفت.[40]
د: حجت خدا را در جمع شیعیان حاضر میکند که در حضور پدر پرسشهای آنان را پاسخ دهد، اموال آنها را دریافت نماید و در میان آنها داوری نماید. چنانکه در بخشهای بعدی به تفصیل در این رابطه سخن خواهیم گفت.
ه: نامههای فراوانی به شهرستانهای دوردستی چون: مدینه، بصره و قم ارسال میکند و در آنها شیعیان خالص را به ولادت حجت خدا بشارت میدهد.
و: گوشت و نان فراوان خریداری کرده، به عنوان عقیقه در میان شیعیان سامرا تقسیم میکند.
ز: گوسفندانی را به خارج سامرا میفرستاد تا به عنوان عقیقه فرزندش ذبح کرده، اطعام نمایند. که نمونههایی در همین بخش تقدیم خوانندگان گردید.
کوتاه سخن اینکه دودمان امامت از هیچ فرصتی در پخش و نشر ولادت با سعادت آن قبله مقصود و کعبه موعود غفلت ننمود و پیش از رحلت امام حسن عسکری علیهالسلام خبر ولادت حجت خدا را در دورترین نقاط جهان اسلام به گوش شیعیان خالص و افرادی صالح از غیر شیعه رسانید.
خوانندگان گرامی که با الفبای تشیع آشنا هستند به ما خورده نخواهند گرفت که چگونه حجت خدا در اوان کودکی به امامت رسید؟ و آنهمه معجزات از آن مهر تابان مشاهده گردید؟ و پرسشهای گوناگون را پاسخ داد؟!
زیرا به خوبی میدانند که در این خاندان سن هرگز مطرح نبود، که آنها در کودکی عاقلترین امت بودند و در بزرگی داناترین آنها:
الف: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله از امام حسن و امام حسین بیعت گرفت و از هیچ کودک دیگری جز آنها بیعت نپذیرفت.
ب: امیرمؤمنان دهساله بود که به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله ایمان آورد و پیامبر ایمان او را پذیرفت و از هیچ کودک دیگر در آن سن و سال نپذیرفت.
ج: خداوند به صریح قرآن، به حضرت یحیی در کودکی نبوت عطا فرمود.
د: حضرت عیسی را در گهواره به پیامبری برانگیخت.
روی این بیان دیگر جای ایراد برای احدی نیست که چگونه حجت خدا در کودکی به امامت رسیده؟ یا چگونه از او معجزات فراوان مشاهده شده است؟! [41]
و اینک داستان گروهی از شیعیان خالص که در مدت پنج سال اول از عمر بابرکت آن حجت خدا، و به ویژه در سال اول تولد و در روزهای آخر حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام و در مراسم تشییع آن حضرت، به دیدار آن مهر تابان و قبله خوبان نائل شدهاند:
ظریف میگوید:
ابونصر ظریف، خادم دودمان امامت میگوید:
151. هنگامی که حجت خدا به دنیا آمد، همه دودمان امامت خوشحال و مسرور شدند، و چون بزرگ شد به من دستور داده شد که هرروز همراه گوشت، یک عدد استخوان مغزدار هم خریداری کنم و گفته میشد که مغز استخوان برای مولای کوچک ماست.[42]
ابوغانم میگوید:
ابوغانم خادم امام حسن عسکری علیهالسلام که یک عمر در این خانه خدمت کرده است، میگوید:
152. حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه در گهواره بود که به محضرش شرفیاب شدم، فرمود: صندل قرمز پیش من بیاور (صندل یک چوب هندی بسیار معطری است که از آن تسبیح میسازند) وقتی آوردم فرمود: مرا میشناسی؟
گفتم: آری، شما مولای من و فرزند مولای من میباشید.
فرمود: آن را نپرسیدم
گفتم: منظور خود را بیان فرمایید. فرمود:
انا خاتم الاوصیاء و بی یدفع الله عن اهلی وشیعتی
من خاتم اوصیاء هستم. خداوند به وسیله من بلا را از اهل و شیعیانم دفع میکند [43]
طبیعی است که امام با خادم خانه چنین سخن میگوید تا او با آن صفا و خلوصی که دارد در کوچه و بازار، در میان شیعیان نقل کند و آنها دلگرم شوند و گواه مولود و موجود بودن آن سرور باشند.
ما که در اینجا از خدمتگزاران دودمان امامت سخن آغاز کردیم، به این دلیل است که آنها اهلالبیت هستند و اهلالبیت ادری بما فی البیت: اهل یک خانه بهتر میداند که در این خانه چه میگذرد؟
اینها چون خدمتگزاران معمولی نیستند که برای طعم مال دنیا در این خانه استخدام شده باشند، بلکه شیعیان خالصی هستند که برای رسیدن به درجات عالیه در آن سرای، و با داشتن زندگی خوب و مرفه، خدمتگزاری در خاندان عصمت و طهارت را بر هر پست و مقام دیگر ترجیح میدادند تا به این بهانه در میان آنهمه خفقان و اختناق، بیشتر توفیق کسب فیض از پیشگاه امام عظیمالشأن علیهالسلام داشته باشند. و به همین دلیل است که همگی سعادت تشرف به پیشگاه حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه را مکرر داشتهاند. وگرنه برادران امام حسن عسکری علیهالسلام تا روز رحلت آن حضرت از تولد آقازاده کوچکترین بویی نبرده بود.
ابوغانم از دیدار دیگری سخن میگوید که در آن گروهی از شیعیان افتخار حضور داشتند:
153. برای ابو محمد، امام حسن عسکری علیهالسلام مولودی به دنیا آمد. روز سوم ولادتش او را بر اصحاب خود عرضه نمود و فرمود: این امام شماست بعد از من، و جانشین من است در میان شما. این همان قائم است که گردنها برای انتظار بهسوی او دراز میشود [44]
نسیم خادم میگوید:
154. حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه ده روز بود که به محضرش شرفیاب شدم و در حضورش عطسه نمودم. فرمود:
یرحمک الله
خدای ترا بیامرزد. (دعای مخصوص عطسه کننده که به تسمیه العطاس معروف است.)
بسیار خوشحال شدم که امام در حق من چنین فرمود. سپس فرمودند:
الا ابشرک بالعطاس؟ هو امان من الموت ثلاثه ایام
ترا درباره عطسه مژده بدهم؟ آن تا سه روز امان از مرگ است.[45]
به طوری که خواننده گرامی توجه دارد، شخص حضرت بقیهالله برای هر یک از خدمتگزاران صدیق و باوفای دودمان امامت نشانههایی میدهد که او مانند هر مولود دیگر نیست. و با هر یک در سطح درک او سخن میگوید. برای یکی از آنها، از نقش ولی خدا در بقای نظام جهان و برای دیگری از تأثیر عطسه گفتگو میکند. تا همگان در این نکته هم صدا باشند که او همان قبله موعود و کعبه مقصود است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بشارت داده است.
کامل بن ابراهیم مدنی میگوید:
وی که از بزرگان مفوضه بود و بعداً به برکت حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه هدایت شد، میگوید:
155. مرا اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام به خدمت آن حضرت فرستادند، تا از محضر ایشان پرسشهایی را بپرسم و از داستان مولود جدید آگاهی وسیعی به دست آورم. به محضر آن حضرت شرفیاب شدم و سلام کردم و در کنار دربی که پردهای بر آن آویزان بود نشستم. بادی آمد و پرده کنار رفت. کودکی را دیدم که تقریباً چهارساله به نظر میرسید ولی چون قرص قمر میدرخشید. یک مرتبه بانگ زد: ای کامل بن ابراهیم!
موی بر بدنم راست شد و بیاختیار گفتم:
لبیک، سید و مولای من! فرمود:
به خدمت ولی خدا آمدهای که از او بپرسی: آیا منحصراً همکیشان تو، و معتقدین به مذهب تو به بهشت میروند؟ گفتم:
آری، سوگند به خدا. فرمود:
در این صورت اهل بهشت بسیار کم خواهد بود. ولی سوگند به خدا حتی قومی که به آنها اهل حق گفته میشود، داخل بهشت میشوند؟
گفتم:
مولای من! آنها چه کسانی هستند؟ فرمود:
آنها گروهی از علاقمندان امیرمؤمنان علیهالسلام هستند که از کثرت محبت آن حضرت، به حق او سوگند میخورند ولی چیزی از حق و عظمت او را نمیشناسند.
سپس فرمود:
و آمدهای از گفتار مفوضه و اعتقاد آنها بپرسی؟! آنها دروغ میگویند. بلکه دلهای ما ظرفهای مشیت حضرت احدیت است. هنگامی که خدا بخواهد ما نیز میخواهیم. چنانکه خدای تبارکوتعالی میفرماید:
و ما تشاون الا ان یشاء الله
آنها اراده نمیکنند، جز آنچه را که خدا بخواهد.[46]
آنگاه پرده به حال اولی برگشت و دیگر نتوانستم آن را کنار بزنم.
در آن لحظه امام عسکری علیهالسلام نگاه تبسم آمیزی به من کرد و فرمود:
دیگر چه نشستهای، که پرسشهایت را حجت خدای بعد از من پاسخ گفت.[47]
کامل بن ابراهیم برخاست و خارج شد، در حالی که از برکت وجود مقدس حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه عقیدهاش اصلاح شده بود. وی قبلاً از مفوضه بود و عقیده داشت که امور خلق به ائمه تفویض شده، آفرینش و روزی خلائق به دست آنهاست! و آمده بود که صحت و سقم این عقیده را از محضر امام عسکری علیهالسلام بپرسد که حضرت حجت عجلاللهتعالیفرجه او را پاسخ فرمود. و ضمناً دومین پرسش او که در مورد ولادت حضرت صاحبالامر عجلاللهتعالیفرجه بود، خود به خود پاسخ داده شد.
و اما اینکه چگونه کودک چهارساله از دل او آگاه شده و پیش از آنکه او بپرسد، پرسشهای او را پاسخ گفته است؟ برای کسانی که با این خاندان آشنا هستند روشن است و نیازی به توضیح ندارد.
ابوالفضل میگوید:
حسن بن حسین عسکری، معروف به ابوالفضل میگوید:
156. در سامرا به محضر امام حسن عسکری رسیدم و ولادت حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه را به محضرشان تبریک و تهنیت گفتم.[48]
احمد بن اسحاق میگوید:
احمد بن اسحاق بن سعد بن مالک بن احوص اشعری، از شخصیتهای معروف قم، و وکیل امام حسن عسکری علیهالسلام در آن سامان، میگوید: به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام رفتم که از جانشین او و امام بعد از او بپرسم. پیش از آنکه من سؤال کنم، امام علیهالسلام فرمود:
157. یا احمد بن اسحاق، ان الله تبارکوتعالی لم یخل الارض منذ خلق آدم علیهالسلام ولا یخلیها الی ان تقوم الساعه من حجه الله علی خلقه، به یدفع البلاء عن اهل الارض، و به ینزل الغیث، و به یخرج برکات الارض
ای احمد بن اسحاق! خدای تبارکوتعالی از روزی که آدم را آفرید، تا روزی که قیامت بپا شود، زمین را خالی از حجت، نگذاشته و نخواهد گذاشت. بلکه همواره حجت خدا در روی زمین خواهد بود که خداوند به وسیله او بلاها را از ساکنان زمین دفع کند و به برکت او باران را فرو فرستد و به خاطر او برکات زمین را خارج نماید.
گفتم: پس امام بعد از شما کیست؟ چه کسی جانشین شماست؟ پس شتابان از جای برخاست و داخل خانه شد، هنگامی که بیرون آمد کودکی را بر دوش خود آورد که صورتش چون ماه چهارده شبه بود و تقریبا سهساله بود. آنگاه خطاب به من فرمود:
ای احمد بن اسحاق! اگر نبود منزلت تو در پیش حضرت احدیت و حجتهای پروردگار، پسرم را به تو نشان نمیدادم.
عرضه داشتم: آیا علامتی هست که من بیشتر مطمئن شوم و دلم آرامش پذیرد؟ پس ناگهان حجت خدا با زبان فصیح و آشکار فرمود:
انا بقیهالله فی ارضه، و المنتقم من اعدائه، ولا تطلب اثراً بعد عین یا احمد بن اسحاق
من تنها بازمانده خدا در روی زمین هستم، از دشمنان خدا، من انتقام خواهم گرفت. و تو ای احمد بن اسحاق! پس از دیدن، دیگر نشانه نپرس.
آنگاه امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود:
158. یا احمد بن اسحاق، هذا امر من امرالله، و سر من سر الله، و غیب من غیب الله، فخذ ما آتیتک و اکتمه و کن من الشاکرین تکن معنا غدا فی علیین
ای احمد بن اسحاق! این، امری از امرهای خدا، و سری از اسرار خداست و غیبی از غیبهای حضرت احدیت است. آنچه به تو ارزانی داشتیم، فراگیر و پوشیده دار و از سپاسگزاران باش، تا فردای قیامت در مقامات علیین با ما باشی
آنگاه با شادی و خوشحالی فراوان از پیشگاه امام علیهالسلام بیرون آمدم.[49]
امام حسن عسکری علیهالسلام قبلاً طی نامهای به احمد بن اسحاق چنین نوشته بود:
159. ولدلنا مولود، فلیکن عندک مستورا، و عن جمیع الناس مکتوما. فانا لم نظهر علیه الا الاقرب لقرابته، والولی لولایته. احببنا اعلامک لیسرک الله به مثلما سرنا به، والسلام
خداوند برای ما نوزادی عنایت فرموده است. این مطلب در پیش تو مخفی باشد و از توده مردم مکتوم بماند، که ما فقط به خویشاوندان نزدیک به جهت حق قرابت، و به شیعیان خالص به سبب موالات آنها اطلاع میدهیم. دوست داشتیم که به شما نیز اطلاع دهیم تا خداوند شما را در شادی ما سهیم گرداند، والسلام [50]
هنگامی که احمد بن اسحاق برای دیدار امام به سامرا رفت، امام حسن عسکری علیهالسلام به او فرمود: چگونه بود حال شما در مورد این امر که دیگران در شک و تردید بودند؟
احمد بن اسحاق گفت: هنگامی که نامه شما رسید که در آن از ولادت با سعادت سید و مولای ما سخن رفته بود، احدی از ما، از زن و مرد و کودک ممیز باقی نماند جز اینکه حق را شناخت و به آن معتقد شد.[51]
یعنی: از تولد آن مهر تابان آگاه، و آن را باور کرده معتقد شدند.
یعقوب بن منقوش میگوید:
160. به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام شرفیاب شدم. امام علیهالسلام بر فراز سکویی در صحن خانه نشسته بود و از کنار آن حضرت پردهای آویخته بود. عرض نمودم: مولای من! صاحب این امر – بعد از شما کیست؟ فرمود:
پرده را کنار بزن. پرده را کنار زدم، کودکی بیرون آمد و روی زانوی پدر بزرگوارش نشست. امام علیهالسلام خطاب به من فرمود:
این – فرزندم – صاحب این امر است، آنگاه خطاب به فرزند عزیزش فرمود:
تا وقت تعیین شده، داخل خانه شو.
حجت خدا در برابر دیدگان من وارد خانه شد. آنگاه امام علیهالسلام خطاب به من فرمود:
ای یعقوب، نگاه کن ببین چه کسی در خانه هست؟ وارد خانه شدم و کسی را در آنجا نیافتم.[52]
امام حسن عسکری علیهالسلام اینگونه شیعیان را به غیبت حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه تمرین میدهد تا با آن انس بگیرند و برایشان توجیه شود.
عیسی بن مهدی جواهری میگوید:
به پیشگاه کعبه مقصود و قبله موعود شرفیاب شدم. آنچنان از شوق دیدار مدهوش شدم، که پنداشتم عقل از سرم پریده است. حضرت بقیهالله علیهالسلام فرمود:
161. یا عیسی ما کان لک ان ترانی لولا المکذبون القائلون باین هو؟. و متی کان؟. و این ولد؟. و من راه؟. و ما الذی خرج الیکم منه؟. و بای شیء نباکم؟. و ای معجزاتاکم؟.
یا عیسی فخبرا ولیاننا ما رایت، و ایاک ان تخبر عدونا فتسلبه
ای عیسی! اگر تکذیب منکران نبود به تو افتخار دیدار نمیدادیم، که میگویند: کجاست؟ از کی هست؟ کجا متولد شده؟ چه کسی او را دیده؟ چه نشانههایی از او دیدهاید؟ چه خبرهایی از او به شما رسیده است؟ چه معجزاتی از او سر زده است.
ای عیسی! آنچه دیدی به دوستان ما بازگو کن. ولی هرگز به دشمنان ما مگو، که از این کرامتها محروم گردی.[53]
ابراهیم بن محمد تبریزی میگوید:
162. روز رحلت حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام در سامرا وارد دودمان امامت شدم. جنازه آن حضرت را آوردند و ما 39 نفر بودیم، که یک کودک بهظاهر دهساله بیرون آمد. عبای خود را به سر مبارکش کشیده بود. هنگامی که در صحن خانه ظاهر شد، همه ما پیش از آنکه او را بشناسیم، در مقابل شکوه، هیبت، عظمت و وقارش بیاختیار بپا خاستیم. در برابر جنازه ایستاده و همگی در پشت سرش صف کشیدیم و به امامت او بر پدر بزرگوارش نماز خواندیم. چون از نماز فارغ شد به یکی از اطاقهای منزل وارد شد که از غیر آن بیرون آمده بود.[54]
عین همین مطلب از زبان یکی دیگر از حاضران به نام احمد بن عبدالله هاشمی نیز نقل شده است.[55]
ابوالادیان میگوید:
163. وارد خانه امام حسن عسکری شدیم و با جنازه آن حضرت مواجه شدیم. برادر امام حسن عسکری علیهالسلام جعفر کذاب) جلو آمد که بر نعش برادر نماز بخواند. چون دستها را برای تکبیر بالا برد، کودکی در صحن خانه ظاهر شد و از عبای جعفر گرفت و کشید. و در آن حال فرمود:
ای عمو، برو عقب. برای نماز پدرم من از همه شایستهترم.
جعفر در حالی که رنگ صورتش پریده بود، خود را عقب کشید، و آن کودک بر جنازه پدرش نماز گزارد. آنگاه جنازه امام علیهالسلام در کنار قبر پدر بزرگوارش امام هادی علیهالسلام دفن گردید.[56]
حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه خود مباشر نماز و دفن پدر بزرگوارش شد که طبق روایات، بر امام جز امام نماز نمیخواند و جنازه امام را جز امام دفن نمیکند.
کسانی که بر جنازه امام حسن عسکری نماز خوانده و در مراسم تشییع جنازه، وجود اقدس حضرت بقیهالله را دیدهاند، 39 تن میباشند که اسامی برخی از آنها به قرار زیر است:
1. ابراهیم بن محمد تبریزی
2. احمد بن عبدالله هاشمی
3. ابوالادیان
4. ابوسهل، اسماعیل بن علی نوبختی
5. ابوالحسن، ضراب اصفهانی
6. راشد اسد آبادی
7. ابو راجع حمامی
8. کامل بن ابراهیم
9. رشیق صاحب المادرای
10. و سی نفر دیگر از شیعیان خالص و مورد اعتماد.
گروهی از قمیها میگویند:
گروهی از شیعیان از قم رهسپار سامرا شدند و اموال فراوانی را با خود حمل میکردند که به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام تقدیم نمایند. وقتی وارد سامرا شدند، متوجه شدند که چند روز پیش امام علیهالسلام به درود حیات گفته است. بسیار متأثر شدند به خصوص از این جهت که جانشین آن حضرت را نتوانستند بشناسند.
جعفر کذاب تلاش فراوانی کرد تا اموال را از دست آنها درآورد، ولی آنها سؤالات فراوانی کردند که جعفر از پاسخ آنها ناتوان شد ولی آنها را به اعمال زور تهدید کرد.[57]
قمیها که خود را با خطر مواجه دیدند به خلیفه متوسل شدند که آنها را به هر وسیله ایست از آنجا بیرون آورد تا از راهی که آمدهاند بازگردند.
هنگامی که قمیها با نومیدی از سامرا بیرون رفتند. در بیرون شهر خادم حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه به آنها نزدیک شد و یک یک آنها را با نامهایشان صدا کرد، در حالی که هیچ ملاقات قبلی نداشت. بلکه اسامی آنها را حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه به او فرموده بود، تا آنها دلگرم شوند و با آرامش خاطر به شهر بازگردند.
قمیها به سامرا بازگشتند و با راهنمایی خادم به پیشگاه آن مهر تابان شرفیاب شدند. داستان این دیدار را قمیها این چنین تعریف میکنند:
164. وارد خانه امام حسن عسکری شدیم، حجت خدا حضرت قائم عجلاللهتعالیفرجه را دیدیم که روی تختی نشسته، صورت مبارکش چون ماه تابان، و بر تنش جامه سبز بود. سلام گفتیم و پاسخ فرمود. آنگاه فرمود:
کلیه اموالی که با شماست این مقدار است، فلانی این مقدار با خود آورده، و فلانی این مقدار! همه آنچه را که با ما بود، دقیقاً برای ما بازگو نمود.
همه ما به شکرانه شناخت حجت خدا به سجده شکر افتادیم و بر آستانه ادب بوسه زدیم، آنگاه هر چه میخواستیم از محضر مبارکش پرسیدیم و پاسخ شنیدیم و اموال را به محضرش تقدیم نمودیم.
حضرت قائم عجلاللهتعالیفرجه به ما دستور داد که دیگر چیزی را به سامرا حمل نکنیم. فرمود که کسی را در بغداد تعیین خواهد فرمود، که دستخط امام (توقیعات شریف) به دست او بیرون خواهد آمد. و به ما امر فرمود که اموال را به او تحویل دهیم.[58]
جعفر کذاب بعد از رحلت پدرش بیست هزار دینار به نزد خلیفه برد و به او گفت: ای خلیفه مسلمین! مقام برادرم را برای این منظور کن!
خلیفه گفت: مقام برادرت از طرف ما نبود، بلکه از طرف خداوند تبارکوتعالی بود. و ما همواره میکوشیدیم که مقام او را پائین بیاوریم. تو نیز اگر در میان شیعیان برادرت از چنین محبوبیتی برخوردار باشی، نیازی به ما نخواهی داشت.[59]
محمد بن ادریس میگوید:
165. حجت خدا را بعد از رحلت امام حسن عسکری علیهالسلام دیدم، بر سر و صورتش بوسه زدم.[60]
سیماء میگوید:
سیماء که یکی از رجال خلیفه بود و همواره مترصد فرصتی بود که به حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه آسیب برساند، میگوید:
166. به خانه امام عسکری وارد شدم، در خانه را شکستم و یک عدد تبرزین در آنجا یافتم و برداشتم. پس ناگهان با حضرت مهدی روبرو شدم که به من فرمود: در خانه من چه میکنی؟! گفتم: جعفر خیال میکند که پدرت فرزندی نداشت. اگر خانه مال تو باشد من برمیگردم.[61]
سیما هرگز شهامت آن را نداشت که این خبر را فاش کند و از ترس و وحشتی که در برابر شکوه و عظمت حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه بر او مستولی شده، سخن بگوید. لکن یکی دیگر از سران ارتش که همراه سیما برای تخریب خانه امام علیهالسلام آمده بود، رنگپریده او را دید و تضرع و لابه او را شنید، و چون سیما خواست حادثه را از او پوشیده بدارد، او گفت: چیزی بر مردم پوشیده نیست.[62]
منظورش این بود که داستان تولد حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه بر همگان روشن است، این فقط دستگاه خلافت است که میخواهد با دستهای کوچک خود جلو درخشش خورشید فروزان را بگیرد! زهی خیال باطل.
این داستان، از طریق نسیم خادم نیز روایت شده است.
محمد بن اسماعیل میگوید:
محمد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر علیهالسلام که از شخصیتهای برجسته اهلبیت بود میگوید:
167. فرزند دلبند حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام را در میان دو مسجد دیدم که جوانی نورس بود.[63]
عبدالله بن صالح میگوید:
168. حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه را در مقابل حجرالأسود دیدم که مردم بهطرف حجرالأسود هجوم میبردند و او میفرمود: به این مأمور نیستند.[64]
یعنی: آنها مأمور نیستند که این چنین برای استلام حجر هجوم کنند و مزاحم طواف دیگران باشند.
زهری میگوید:
حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه را دیدم که جمال دلآرای او نیکوترین صورتها، و عطر ساطع از وجود شریفش خوشبوترین عطر در جهان بود. جز این جملات کوتاه با من سخن نگفت، فقط فرمود:
169. ملعون ملعون من اخر العشاء حتی تشتبک النجوم!. ملعون ملعون من اخر الغداه الی ان تنقضی النجوم!
ملعون است، ملعون است کسی که نماز عشاء را به قدری تأخیر بیندازد که ستارهها درهم فرو رود. ملعون است، ملعون است، کسی که نماز صبح را بهقدری تأخیر بیندازد که ستارهها کلاً ناپذیر شود.[65]
شاید منظور کسی باشد که آن را برای خود عادت قرار دهد.
علی بن ابراهیم ازدی میگوید:
170. مشغول اطراف خانه خدا بودم. طواف ششم را تمام کرده، در صدد طواف هفتم بودم، که در کنار حلقهای از استار کعبه در طرف راست خانه خدا، جوان زیبارو، خوشبو، باوقار و باشکوهی را دیدم که گروهی از مردمان دور او را گرفتهاند. که هرگز احدی را خوش بیانتر و نیکو گفتارتر از او ندیده بودم، که با منطقی بسیار شیرین و روشی بسیار نیکو با مردم سخن میگفت. نزدیک شدم که با او سخن بگویم، مردم انبوهی که گرداگرد وجودش را گرفته بودند مانع شدند. پرسیدم: این جوان کیست؟ گفتند: او فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله است همه ساله در موسم شرکت کرده، یک روز برای خواص شیعیانش ظاهر میشود و با آنها سخن میگوید.[66]
ابراهیم بن مهزیار میگوید:
او که از شخصیتهای برجسته شیعه و از وکلای حضرت مهدی عجلاللهتعالیفرجه شمرده میشد، میگوید:
171. آن حضرت را در خانهاش زیارت کردم و از او پرسشهایی را پرسیدم.[67]
سپس دقیقاً سیمای آن مهر تابان را به صورت دقیق توصیف نموده، و بیست مرتبه بهقصد دیدار حجت خدا به حج خانه خدا رفته، سرانجام یکبار دیگر به دیدار کعبه مقصود و قبله موعود نائل شده است.
ابراهیم بن مهزیار داستان دومین دیدار خود را این چنین شرح میدهد:
172. وارد مدینه شدم و از اخبار اولاد امام حسن عسکری علیهالسلام جستجو کردم و سرنخی به دست نیاوردم. به مکه رفته، در آنجا به پرس و جو پرداختم. جوانی به نزد من آمد و بعد از اسلام خودش را معرفی کرد و به من اظهار محبت نمود و مرا در پنهانی به طائف رهنمون شد. از طائف گذشته به دشت وسیعی رسیدیم. از دور خیمهای پشمینه، روی تلی از شن نمایان شد، که همه دشت پهناور را غرق در نور ساخته بود.
چون به نزدیک خیمه رسیدیم، او وارد خیمه شد و برای من اجازه ورود خواست و اجازه صادر شد. وارد خیمه شدم و حجت خدا عجلاللهتعالیفرجه را دیدم که روی فرشی، بر فراز پوست قرمزی نشسته بر بالشی از پوست تکیه نموده است. سلام عرض کردم و پاسخ فرمود. صورتش چون ماه تابان بود. دو برد یمانی به تن داشت، یکی را به کمر بسته بود و دیگری را بر شانهاش انداخته بود. اندام مبارکش در لطافت چون گل بابونه و رنگ مبارکش چون گل ارغوانی است که قطرات عرق همانند شبنم بر او نشسته باشد. قد مبارکش مانند شاخه درخت بان (که سرو قدان را به آن تشبیه میکنند) و یا چوبه ریحان بود، جوانی پر جود، پاکیزهرو، و پاکسرشت بود. نه بسیار بلند و نه بسیار کوتاه، پیشانی گشاده و ابروانی کمانی....
آنگاه قسمتی از صفات آن حضرت را مطابق آنچه از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و پیشوایان معصوم رسیده است، نقل کرده ادامه میدهد:
به دست و پای حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه افتاده، بر دست و پای مبارکش بوسه میزدم، فرمود:
مرحبا بک یا ابا اسحاق، حیاک الله. ما فعلت بالعلامه آلتی بینک و بین ابی محمد الحسن بن علی؟
مرحبا به تو ای ابا اسحاق! خدای ترا زنده نگه بدارد. آن علامتی که میان تو و پدرم ابو محمدحسن بن علی علیهالسلام بود، چه کردی؟[68]
گفتم: با من است.
فرمود: در بیار.
دست در جیب کرده، انگشتر را درآوردم.
چون چشم مبارکش بر آن افتاد، نتوانست خودش را نگه دارد، اشک در دیدگانش حلقه زد و سیل اشک به صورتش جاری شد و بر لباسهایش فرو ریخت. آنگاه خطاب به انگشتر فرمود:
بابی یدا طالما جلت فیها
پدرم به فدای آن دستی باد که تو مدتی دراز در آن گردیدی.
سپس به من توجه کرده، فرمود:
اذن لک یابن المازیار، سر الی شعب رحلک، و کن علی اهبه من امرک
ای پسر مازیار! به تو اجازه داده شد، بهسوی محل اقامت برگرد. و همواره در کار خود آماده و مهیا باش.[69]
شبیه همین داستان از علی پسر ابراهیم بن مازیار نیز نقل شده، که در محل طواف، در پیرامون کعبه به دیدار آن خورشید فروزان نائل شده، و همین علامت را از وی مطالبه نموده است.
تعبیرات پسر مازیار در توصیف آن کعبه خوبان چقدر لطیف و زیبا است؟ آنجا که قطرات عرق را بر چهره مبارک آن قبله خوبان به قطرات شبنم بر فراز گلهای نقره فام بابونه تشبیه کرده!، و تأثیر آفتاب حجاز را بر گونههای شریف آن حضرت به گل ارغوانی!، و قامت راست آن سرو شاهد را به شاخه بان!.
ابراهیم بن مهزیار یکبار دیگر به دیدار آن قبله مشتاقان نائل شده است که داستانش را این چنین توضیح میدهد:
173. فلما ان رایته بدرته بالسلام، فرد علی احسن ما سلمت علیه، و شافهنی، و سألنی عن اهل العراق، فقلت: سیدی: لبسوا جلباب الذله و هم بین قوم اذلاء. فقال لی: یا ابن مهزیار، لتملکونهم کما ملکوکم و هم یومئذ اذلاء! فقلت: یا سیدی، لقد بعد الوطن، و طال المطلب!. فقال: یا ابن مهزیار، ابی، ابو محمد، عهد الی ان لا اجاور قوما غضب الله علیهم، و لهم الخزی فی الدنیا و الاخره، و لهم عذاب الیم. و امرنی ان لا اسکن من الجبال الا و عرها ولا من البلاد الا قفرها... والله، مولاکم اظهر التقیه، فوکلها بی، فانا فی التقیه الی یوم یوذن لی فاخرج
چون آن مهر تابان را دیدم سلام تقدیم نمودم به بهترین وجهی سلامم را پاسخ فرمود. مرا به حضور پذیرفت و از من در مورد مردم عراق جویا شد.
عرضه داشتم: مردم عراق جامه ذلت به تن کردهاند و در دست قومی ستمگر، ذلیل و زبون شدهاند.
فرمود: ای پسر مازیار! شما مالک آن خواهید شد و آنها در دست شما خوار و زبون خواهند شد.
عرضه داشتم: مولای من! راه دور شده، مقصد به طول انجامیده.
فرمود: ای پسر مازیار! پدرم ابو محمد با من پیمان بسته که هرگز با قومی که خداوند بر آنها غضب کرده است، مجاورت نکنم که در دنیا و آخرت بر آنها ذلت و خواری هست و برای آنها عذابی دردناک است. و به من امر فرموده که از کوهها جز در سختهای آنها و از دشتها جز در بیآب و علفهای آنها سکونت نکنم. حضرت احدیت تقیه را پیش آورده و به من موکول کرده است. تا روزی که اجازه ظهور داده شود من در حال تقیه هستم.[70]
این داستان از علی بن ابراهیم بن مهزیار نیز نقل شده است. گفته میشود که این دیدار در موسم حج اتفاق افتاده، و بعد از آنکه بیست بار بهقصد دیدار آن کعبه مقصود به حج خانه خدا شتافته بود، توفیق یافته است.
پسر مهزیار یکبار دیگر توفیق دیدار برایش نصیب شده است که در آن دیدار، حضرت بقیهالله عجلاللهتعالیفرجه به او فرموده است:
174. اعلم یا ابا اسحاق انه – ای العسکری – علیهالسلام قال صلوات الله علیه: یا بنی ان الله جل ثناوه لم یکن لیخلی اطباق ارضه. و اهل الجد من طاعته و عبادته، بلا حجه یستعلی بها، و امام یؤتم به، و یقتدی بسبیل سنته و منهاج قصده. و ارجو یا بنی ان تکون احد من اعده الله لنشر الحق و طی الباطل، و اعلاء الدین و اطفاء الضلال. فعلیک یا بنی بلزوم خوافی الارض و تتبع افاصیها، فان لکل ولی من اولیاء الله عدوا مقارعا و ضدا منازعا، افتراضا لثواب مجاهده اهل نفاقه، وخلافه اولی الالحاد، فلا یوحشنک ذلک
ای ابا اسحاق! بدان که او امام حسن عسکری علیهالسلام به من فرمود: ای پسرم خدای تبارکوتعالی هرگز روی زمین و اهل تلاش در اطاعت و عبادت را خالی نمیگذارد از یک حجت که به وسیله او ارتقاء حاصل شود. و از یک امام که از او پیروی شود. و به وسیله او به راه سنن الهی و معیارهای عدل الهی رهنمون شوند. پسرم! امیدوارم تو یکی از افرادی باشی که خداوند آنها را برای نشر حق و ریشه کن ساختن باطل، و اعلای کلمه حق و نابودی گمراهیها مهیا ساخته است. پسرم! سرزمینهای پوشیده و دوردست را برگزین، که برای هر یک از اولیای خدا دشمنی هست که شب و روز در صدد نبرد با او، و دشمنی با اوست. خداوند این چنین خواسته تا اولیائش به ثواب پیکار با اهل نفاق، و پاداش نبرد با اهل کفر برسند. هرگز این حال ترا به وحشت نیندازد.[71]
محمد بن ابراهیم میگوید:
محمد بن ابراهیم بن مهزیار، که پدرش در اهواز وکیل امام حسن عسکری علیهالسلام بود، چنین میگوید:
175. پدرم به سختی بیمار شد و جهان را وداع گفت. و برای من اموال فراوانی گذشت. و مرا مأمور ساخت که آنها را به پیشگاه فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام حمل کنم. و به من گفت: پسرم در مورد این اموال از خدا بترس.
من با خود گفتم: هرگز پدرم مرا به کار غیر صحیح وصیت نمیکند. من این اموال را به عراق حمل میکنم و در آنجا خانهای را در کنار شط اجاره میکنم و مدتی در آنجا اقامت میکنم و به کسی چیزی نمیگویم. اگر همچون زمان حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام مطلب بر من روشن شود، اموال را تحویل میدهم وگرنه در خواستههای خودم به مصرف میرسانم.
وارد عراق شده در کنار شط خانهای را اجاره کردم و چند روزی در آنجا اقامت نمودم. نامهای توسط پیکی به دستم رسید که در آن نوشته بود: ای محمد! اموالی چنین و چنان همراه توست...
در این نامه خصوصیات تمام اموال نوشته شده بود، حتی مطالبی از خصوصیات کالاها در نامه بود که من قبلاً از آنها مطلع نبودم. از این رهگذر اموال را به حامل نامه تحویل دادم و چند روزی در آنجا اقامت نمودم. ولی در تمام این مدت سرم پائین بود و غم و اندوه بر من احاطه داشت و هرگز از شدت غصه غم هجران نمیتوانستم سرم را بلند کنم. که نامه دیگری به من رسید، که در آن نوشته شده بود:
قد اقمناک مکان ابیک فاحمدالله
ترا به جای پدرت نصب کردیم. خدا را سپاس به گوی.[72]
با وجود چنین نشانهها، هرگز شخص با ایمان گمراه نمیشود، و علائم و نشانهها را در عهد غیبت، دقیقاً چون زمان امامان پیشین مییابد.
محمد بن عثمان میگوید:
محمد بن عثمان عمروی، دومین سفیر حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه در زمان غیبت صغری، دیدارش را چنین شرح میدهد:
176. آن مهر تابان را دیدم. و آخرین دیدار من با او در کنار بیتالله الحرام بود که دیدم عرضه میدارد:
اللهم انجزلی ما وعدتنی
بار خدایا! آنچه به من وعده کردهای، انجام ده.
و دیدم که در المستجار از استار کعبه گرفته، عرضه میدارد:
اللهم انتقم لی من اعدائی
بارخدایا! انتقام مرا از دشمنانم بگیر. [73]
گروهی از شیعیان که در ولادت حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجه تردید داشتند، در دوران نزدیک به بلوغ آن مهر تابان، از محمد بن عثمان پرسیدند: آیا حجت خدا را به چشم خود دیدهای؟ گفت:
177. آری. به خدا سوگند، او را دیدهام و گردن مبارکش این چنین است. [74]
که با دست به گردن خود اشاره کرده، از اوصاف آن مهر تابان برای حاضران سخن گفته است.
محمد بن عثمان، چون دیگر سفیران آن حضرت، از سعادت دیدار با آن کعبه خوبان برخوردار بود و جزء چهلنفری بود که پس از انتشار خبر میلاد مسعود در خانه حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام گرد آمدند تا از ولادت با سعادت حجت خدا جویا شوند، و امام علیهالسلام فرزند برومندش را در جمع حاضران حاضر نمود و فرمود:
178. هذا امامکم من بعدی، و خلیفتی علیکم، اطیعوه و لا تتفرقوا من بعدی فتهلکوا. اما انکم لا ترونه بعد یومکم هذا
این امام شماست بعد از من، و جانشین من است در میان شما، از او اطاعت کنید و بعد از من دچار اختلاف نشوید که هلاک میشوید. و بدانید که بعد از امروز او را نخواهید دید. [75]
یعنی: او دیگر در جمع شما نخواهد بود، او را در جمع خود نخواهید دید. با او نمیتوانید هر وقت خواستید (چون امامان پیشین) ملاقات کنید.
در میان چهل نفر یاد شده، علاوه بر محمد بن عثمان، شخصیتهای معروف زیر نیز حضور داشتند:
1. علی بن بلال
2. محمد بن معاویه بن حکیم
3. حسن بن ایوب بن نوح
که همگی از شخصیتهای برجسته و مورد اعتماد شیعه بودند و همگی میگویند:
179. ما چهل تن، در محضر امام حسن عسکری علیهالسلام بودیم، که فرزندش را بر ما عرضه نمود.[76]
ای محرّفین حقایق در متون تاریخ! پس از این همه شاهدان عینی، باز هم در تولد یکتا بازمانده الهی حضرت بقیةالله روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء شک و تردید دارید؟!
ای گویندگان! ای نویسندگان! که بر فراز منبر و در لابلای سطور کتاب به جای نقل سخنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و پیشوایان معصوم علیهمالسلام به تحریف حقایق و انکار ضروریات میپردازید و مغرضانه میپرسید: آیا حجت خدا عجلاللهتعالیفرجه متولد شده است یا نه؟!
آری، سوگند به حق که هرگز با جولان باطل، دولت آن زایل نخواهد شد، او متولد شده است.
آن یکتا بازمانده الهی، بنیانگذار حکومت واحد جهانی، بر اساس عدالت و آزادی واقعی، و ویرانگر کاخهای ظلم و استبداد در همه لفّافههای آن، دیده به جهان گشوده است.
آن هسته مرکزی جهان آفرینش، و رمز بقای کرات عُلوی و عامل ادامه حیات در این پهنه گیتی، امروز بر فراز همین کره خاکی است به برکت او آسمان فرو نمیریزد و زمین ساکنانش را در کام خود فرو نمیبرد.
او در انتظار فرا رسیدن روز موعود است که به فرمان حق، باطل را از پهنه گیتی نابود سازد و پرچم حق را در سرتاسر کره خاکی به اهتزاز درآورد.
تنگنظری خفاشان و تردید کوردلان هرگز از پرتوافکنی خورشید فروزان مانع نخواهد شد.
و هر کس از درِ مکر و خدیعت وارد شود، خدا بهترینِ ماکران است.